همذاتپنداری با قهرمان داستان و یا شخصیت اصلی فیلم، پروسه دشواری است که بار اصلی مسئولیت آن بر دوش کارگردان است. پروسهای که از تکنیک کارگردانی آغاز میشود. محل قرارگیری دوربین، فاصله آن تا قهرمان داستان، میزان مکث بر تصویر او و بسیاری از المانهای دیگر به یک کارگردان تکنیکال این اجازه را میدهد تا شخصیت اصلی فیلمش را به مخاطب نزدیک کند و فرآیند همذاتپنداری او با بیننده آغاز شود. حال نوع روایت داستان است که میتواند این پروسه را پیش ببرد و با یک شخصیتپردازی مناسب، کاراکتر را به مخاطب نزدیکتر کند. اما برای رسیدن به نقطه اوج شخصیتپردازی و همذاتپنداری نیاز است که اثر به فرم سینمایی و یا بهتر است بگوییم به فرم هنری خود برسد تا در این مرحله قهرمان داستان با بیینده «این همان» شود. رساندن یک اثر سینمایی به فرم خود کار بسیار دشواری است که باید کارگردان از مرحله تکنیک و نوع روایت داستان (چگونگی قصهگویی) گذر کند و بهقدری دغدغه موضوع فیلمش را داشته باشد تا بتواند المانهای حسی مخاطب را برانگیخته کند. حال فرض کنید که قهرمان داستان در قالب یک تیم ورزشی قرار گیرد و همذاتپنداری مخاطب به جای فرد با یک تیم انجام پذیرد. در این نقطه کارگردان باید از مرحله فیلمسازی عبور کند و به هنرمندی تبدیل شود که بتواند بیننده اثرش را با یک گروه از کاراکترها سمپات کند. جوزف کوشینسکی کارگردان فیلم F1 که سابقه ساخت فیلمهای نه چندان زیادی در کارنامه خود دارد که از مهمترین آنها میتوان به Top Gun: Maverick اشاره کرد در یک چالش سخت دست به ساخت فیلمی ورزشی در ارتباط با مسابقات فرمول یک و تیم APXGP زده است که در نقد این اثر قصد داریم به موارد عنوان شده در مقدمه مقاله بپردازیم.
قهرمان داستان فیلم F1، سانی هیز (با بازی برد است) که پس از سالها قصد دارد به دنیای رانندگی حرفهای و حضور در سطح مسابقات فرمول یک برگردد. سکانس ابتدایی فیلم کافی است تا او را به عنوان یک راننده مسابقات اتومبیلرانی بهصورت تیپیکال برای مخاطب بسازد. ترمز بهموقع او سر پیچ در پیست مسابقه و خارج کردن راننده تیم حریف از مسیر، کاراکتری را به مخاطب معرفی میکند که قابلیت تبدیل شدن به قهرمان داستان چنین فیلمی را دارا است. کارگردان کاری با گذشته سانی هیز ندارد و هدف او ساختن امروز او، یعنی راننده سالخورده و حرفهای تیم APXGP است، به همین دلیل تمام زندگی ورزشی گذشته او در صحبتهای کوتاهی از یک خبرنگار عنوان میشود تا بیننده اطلاعات لازم را برای دنبال کردن ادامه اتفاقات فیلم به دست آورد. حالا که او به عنوان راننده حرفهای مسابقات فرمول یک به خبرنگاران و مخاطب معرفی شد، نوبت ساختن کاراکتر ورزشکار او با تمرینات مداوم آمادهسازی جسمانی است. هوشمندی او در مسابقه اول و تاخیری که در حرکت ماشین برای گرم کردن بهتر چرخها به وجود میآورد شروع پروسه شخصیتپردازی او به عنوان یک کاراکتر مستقل است. در واقع کارگردان با هشیاری تمام در همان ابتدای داستان سانی هیز را تبدیل به یک تیپ راننده حرفهای مسابقات میکند و از این لحظه به بعد او در مسیر رسیدن به شخصیت قرار میگیرد.
خصوصیات اخلاقی سانی هیز درون کاراکترش ساخته میشود که شاید مهمترین آنها شوخطبعیای است که هیچگاه از شخصیتش بیرون نمیزند. در واقع با توجه به حضور برد پیت در این نقش، قهرمان داستان میتوانست در دام بازی اور اکت (Overact) او بیفتد و این شوخطبعی شدت بیشتری پیدا کند اما کارگردانی فیلم F1 بهقدری درست و دقیق است که برد پیت را کاملا در خدمت نقش و کارگردان درآورده است و به او اجازه نمیدهد خصوصیات اخلاقی کاراکترش را بیش از حد پررنگ کند تا توی ذوق بزند. هر مسابقهای که پیش میرود المان جدیدی از هوشمندی سانی هیز برای مخاطب عیان میشود. قرار گرفتن در مسیر رانندگان سایر تیمها به همتیمیاش جاشوا پیرس (با بازی دامسون ایدریس) این اجازه را میدهد تا بتواند پس از مدتها به مقام دهم مسابقات دست پیدا کند. در واقع این المانهای هوشمندی که بهدرستی در حین مسابقات و با زبان تصویر به نمایش درمیآید، شخصیت سانی هیز را در همان نیمه اول داستان بهطور کامل میسازد. حالا که قهرمان داستان ساخته شد، کارگردان به رابطه میان او و کیت مککنا (مدیر فنی تیم با بازی کری کندن) میپردازد. برای ساختن رابطه میان دو نفر در سینما نیاز است که هر دو کاراکتر از قبل شخصیتپردازی شده باشند. پروسه شخصیتپردازی سانی هیز را بررسی کردیم اما آیا به شخصیت کیت نیز بهدرستی پرداخت میشود؟
دوربین کارگردان از همان لحظه ورود اولیه به داخل تیم APXGP کاراکتر کیت را زیر نظر دارد. نحوه رفت و آمد او به باشگاه با دوچرخه و گذر از کنار ماشین سانی هیز که پشت گله گاوها گیر کرده است، شخصیت هوشمند او را به مخاطب معرفی میکند. درخواست سانی هیز از کیت برای تغییراتی در ساختار ماشین و ناراحتی او از این صحبتها که آنها را دخالت در کار خود قلمداد میکند، جدی و مصمم بودن را نیز به شخصیت هوشمند او اضافه میکند. حالا که هر دو کاراکتر شخصیتپردازی شدند، کارگردان قدم به قدم رابطه میان آنها را میسازد. سانی هیز با شوخطبعی کیت را جذب خودش میکند و کیت به بهترین شکل ممکن مجرد بودن خود را به او اعلام میکند. به این دیالوگ کیت توجه کنید: «ایده هیجانانگیز این شغل من را جذب کرد. سفر به دور دنیا، غلغله جمعیت و …، با شوهرم در میان گذاشتم و او در جا شد شوهر سابقم». این چنین است که کارگردان از قدرت دیالوگ نیز در ساختن رابطه میان کاراکترهایش استفاده میکند. درد و دل سانی هیز با کیت در خصوص اوضاع زندگی و مشکلاتی که در این سالها پس از سانحه رانندگی پشت سر گذاشته است، بعد از ارتباطی که میان آنها صورت میگیرد اتفاق میافتد. اگر این گفتوگوها قبل از برقراری رابطه میان این دو نفر انجام میشد، ضعف قهرمان داستان را پررنگ و ترحم مخاطب را برانگیخته میکرد و این ترحم موجب فاصلهگذاری میان بیننده و کاراکتر سانی هیز میشد. اما وقتی این صحبتهای احساسی بعد از برقراری رابطه صورت میگیرد، نهتنها سانتیمانتال نمیشود بلکه حس اعتماد و امنیت دو طرف را برای مخاطب باورپذیر میکند و پروسه شکلگیری رابطه تکمیل میشود.
تنها مشکلی که در کاراکتر کیت به چشم میخورد بحث تیپسازی او است. نشستن پشت سیستم و نگاه کردن به صفحات مانیتور نمیتواند از او یک مدیر فنی تیم اتومبیلرانی در حد مسابقات فرمول یک بسازد. در واقع کاراکتر او به پرداخت بیشتری نیاز داشت تا مثل شخصیتپردازیاش یک فرایند کامل را طی کند. اتفاقی که در خصوص کاراکتر سانی هیز بهخوبی صورت گرفت. یعنی مخاطب ابتدا او را به عنوان یک راننده حرفهای پذیرفت سپس خصوصیات شخصیتی او درون کاراکترش شکل گرفت. کارگردان در این اثر هیچ المان شخصیتسازیای را در خصوص قهرمان داستانش فراموش نمیکند. جوابهای کوتاه و با طعنه او در کنفرانس خبری هم شوخطبعی او را تکمیل میکند و هم نتیجه دوری او از اجتماع ورزش حرفهای را درون شخصیتش شکل میدهد. سانی هیز در هر مسابقه یک غافلگیری برای مخاطب دارد که این امر هم بیننده را سر ذوق میآورد و ریتم مناسب فیلم را حفظ میکند و هم شخصیتپردازی او را به بالاترین حد ممکن میرساند و «این همان شدن» با قهرمان داستان را در پی دارد. زمانی که کاراکتر به این نقطه از شخصیتپردازی میرسد دیگر مخاطب خود را جای او نمیگذارد بلکه خود او میشود. این امر در سکانس مهمانی سه نفره که کیت برای برطرف کردن مشکلات میان دو راننده تیمش ترتیب میدهد نمایان میشود. صحبتهای طرفین با طعنه آغاز میشود، حالت شوخی و کمدی به خود میگیرد و در پایان به یک همدلی مناسب میرسد. همدلیای که یک دفعه از آسمان نازل نمیشود تا دو طرف بهطور کامل مشکلاتشان را فراموش کنند و یار و غمخوار یکدیگر شوند بلکه این مشکلات در راستای موفقیت تیم به دست فراموشی سپرده میشود. همذاتپنداری مخاطب با کاراکترها در این سکانس بهقدری است که گویی در کنار آنها نشسته و مشغول بازی است و نزدیکی بیننده با سانی هیز بهگونهای است که قبل از لو دادن کارتهای بازی به کیت، متوجه میشود که او از قصد بازی را به جاشوا باخته است. این همان نقطه «این همان شدن» مخاطب با قهرمان داستان است.
این امر در سکانسهای بعدی نیز ادامه دارد. زمانی که یکی از سرمایهگذاران تیم، پیشنهاد مدیریت را به سانی هیز ارائه میدهد و او این پیشنهاد را میپذیرد، مخاطب خیالش راحت است که قهرمان داستانش هرگز نمیتواند به رفیق خود (روبن سروانتس، مدیر تیم با بازی خاویر باردم) خیانت کند. زیرا انسانیت او در تمام طول فیلم ساخته و پرداخته و بهقدری باورپذیر شده که مخاطب از نیتش آگاه است و همراه با او تصمیم میگیرد تا با پیروزی در مسابقه آخر جواب دندانشکنی به سرمایهگذار تیم بدهد. کارگردان با این فرم از شخصیتپردازی و نزدیکی مخاطب با قهرمان داستانش اجازه ایجاد شوکهای آنی به دلیل تصمیمات سانی هیز و شکستن ریتم داستان را نمیدهد. در واقع هوشمندی و تصمیمات تخصصی او در پیست مسابقه باعث ایجاد غافلگیریای درون تعلیق داستان میشود اما تصمیمات شخصی او هرگز شوکی به مخاطب وارد نمیکند که این امر به بیننده اجازه میدهد انسانیت او را در لحظه به لحظه فیلم تجربه کند. تنها اشتباهی که کارگردان در خصوص قهرمان داستانش مرتکب میشود، تاکید دوباره بر زخم پشت کمر او است که از آسیبدیدگی گذشتهاش بر جای مانده است. زمانی که بار اول این زخم به تصویر کشیده میشود، گذشته سانی هیز به مخاطب یادآوری میشود اما نشان دادن دوباره آن احساس ترحم به خود میگیرد، ترحمی که هرگز با شخصیت خودساخته و استوار او همخوانی ندارد.
حال میخواهیم بررسی کنیم کارگردان چگونه موفق میشود تیم APXGP را برای مخاطبش بسازد. در شروع فیلم که سانی هیز عضو یک تیم ماشینرانی نیمه حرفهای است، دوربین با به تصویر کشیدن او داستان را آغاز میکند سپس همراه و پشت سر کاراکتر به جمع تیم ورود میکند و اینگونه اولویت سانی هیز را نسبت به تیم نشان میدهد اما زمانی که او میخواهد برای اولین بار در جمع تیم APXGP قرار بگیرد، دوربین ابتدا وارد تیم شده، اعضای آن را به مخاطب معرفی میکند و سپس سانی هیز از لانگشات به جمع افراد تیم میپیوندد. در واقع دوربین از درون تیم منتظر آمدن قهرمان داستانش است و زمانی که تیم به قهرمان داستان اولویت پیدا میکند، مخاطب تعلیق ایجاد شده در میان تکتک اعضای تیم را در طول داستان حس میکند بهگونهای که خود را در میان آنها و یکی از اعضای تیم میبیند. قرار گرفتن دوربین درون تیم (فرم روایی اثر) و آمدن سانی هیز در لانگشات (تکنیک فیلمسازی) که نتیجه آن میشود ساختن و پرداختن به تیمی که مخاطب آن را باور میکند، نشان میدهد جوزف کوشینسکی چه کارگردان کاربلدی است. او حتی به اعضایی که تاثیر کمتری در داستان دارند، میپردازد. کاراکتر جودی، دختر تعمیرکاری که گاهی با حواسپرتی مشکلاتی را برای دیگر اعضای تیم به وجود میآورد نیز در تیررس دوربین کارگردان است و او را در لحظات حساس مسابقه که ممکن است اشتباهش مشکلات زیانباری را برای تیم ایجاد کند، تنها نمیگذارد و در کنارش قرار میگیرد. زمانی که کارگردان برای تکتک اعضای تیمش اهمیت قائل است، مخاطب چگونه میتواند با آنها همذاتپنداری نکند؟
به یکی از مهمترین کاراکترهای فیلم میرسیم. اتفاقات و روند داستان میتوانست از جاشوا پیرس به عنوان راننده همتیمی سانی هیز، یک ضد قهرمان آنتیپات بسازد اما باز هم هنر کارگردانی مانع از انجام این کار میشود. ورود راننده جدید به تیم APXGP از همان ابتدا حسادت جاشوا را برانگیخته میکند. مشکلات سانی هیز در پیست تمرینی، او را خوشحال میکند و این دشمنیای که میتواند بلای جان تیم شود در همان ابتدای کار شکل میگیرد. کارگردان برای حفظ تیم خود و آنتیپات نشدن جاشوا، دوربین را وارد زندگی شخصیاش میکند تا این نزدیکی تصویری میان مخاطب و او، مانع از تبدیل شدن جاشوا به یک ضد قهرمان شود. دو کاراکتر دیگر نیز همواره در زندگی شخصی و ورزشی او حضور داشته و حکم فرشتگان محافظش را دارند. مادر که او را به انسانیت ترغیب میکند و مدیر برنامههایش که سعی در شوراندن او علیه سانی هیز دارد. کارگردان با دیالوگ و شعار، مادر را شخصیتپردازی نمیکند. زمانی که جاشوا در کنفرانس خبری سن همتیمیاش را به سخره میگیرد و باعث خنده حضار و علیالخصوص مدیر برنامههایش میشود، اخم و ناراحتی مادر، شخصیت تاثیرگذاری را به مخاطب معرفی میکند. شخصیتی که پسرش را وادار میکند تا از همتیمیاش عذرخواهی کند. این امر هم شخصیت مادر را شکل میدهد و هم مانع گارد گرفتن مخاطب علیه جاشوا میشود. کاراکتر مادر اگرچه در اواسط داستان حضورش کمرنگ میشود اما هرگاه حضور فیزیکی پیدا میکند باعث دلگرمی جاشوا، اعضای تیم و حتی مخاطب میشود. علاقه جاشوا به جلب توجه و عکس گرفتن در میان خبرنگاران پسزننده است اما هنر کارگردانی جوزف کوشینسکی صد دفاعی محکمی میان احساس انزجار مخاطب و کاراکتر داستانش قرار میدهد. زمانی که جاشوا آسیب میبیند و برای مدتی از مسابقات به دور است، فیلم بهسادگی میتوانست او را کنار بگذارد و به داستان اصلی بپردازد اما دوربین کارگردان در تمامی روند بهبودی و دوران نقاهت در کنار کاراکترش قرار میگیرد و اینگونه ارزش و اهمیت او را به مخاطب یادآوری میکند. شاید اگر هر فیلمساز دیگری فیلمنامه F1 را کارگردانی میکرد، جاشوا به یک ضد قهرمان تبدیل میشد و تمامی فرم فیلم از بین میرفت.
جای درست دوربین در لحظه ورود سانی هیز به تیم؛ دوربین درون تیم قرار دارد و سانی هیز در لانگشات وارد میشود
اما کاراکتری که شخصیتپردازی ضعیفتری نسبت به سایرین دارد، مدیر تیم است. روبن که در ابتدای داستان ظاهر میشود و سانی هیز را در پیوستن به تیمش ترغیب میکند، عملا تا یک سوم پایانی فیلم، حضور تاثیرگذاری ندارد و از آنجا به بعد در بطن داستان قرار میگیرد. کاراکتری که به عنوان مدیر تیم میتوانست نقش پررنگتری در ایجاد همدلی و حل اختلافات میان اعضا داشته باشد اما این وظیفه بیشتر به کاراکتر کیت سپرده میشود. مشکل دیگر فیلم که یک نمره منفی بزرگ را برای F1 به همراه دارد، نحوه فیلمبرداری هنگام انجام مسابقات است. دوربین فوقالعاده کارگردان که فیلم را به فرم هنری خود رساند در پیست اتومبیلرانی اصلا خوب کار نمیکند. کاتهای پیاپی از داخل اتومبیل به جاده و سپس تیم رهبری و در کنار آن روبن و دیگر افراد، جریان مسابقه را از دید مخاطب مختل میکند و اگر توضیحات گزارشگر نباشد درک شرایط مسابقه کار سختی میشود. در واقع دوربین نیاز دارد تا مکث بیشتری در داخل اتومبیل داشته باشد تا بیننده تعلیق ایجاد شده را همراه با سانی هیز و حتی جاشوا حس کند. مشکلی که در آخرین لحظات مسابقه پایانی که سانی هیز از همیلتون پیشی گرفته است، حل میشود و ماندن دوربین در کنار او، حس مخاطب را بهخوبی برانگیخته میکند.
امتیاز نویسنده به فیلم: ۸ از ۱۰
طراحی و اجرا :
وین تم
هر گونه کپی برداری از طرح قالب یا مطالب پیگرد قانونی خواهد داشت ، کلیه حقوق این وب سایت متعلق به وب سایت تک فان است
دیدگاهتان را بنویسید