وقتی به سینمای هالیوود معاصر نگاه میاندازیم، عمده محصولات تولیدی پاپکورنیاند. آثاری که صرفا یک هدف دارند: فروش خوب. در واقع اگر فیلمی مخاطبش را سرگرم کند، میتواند به فروش مدنظر نیز دست یابد. کارگردان و تهیهکننده اثر نیز که سود خوبی بدست آوردهاند، به سراغ تکرار این الگوی ساخت و درآمد بیشتر میروند. این دسته از آثار سینمایی ارزش هنری ندارند، از لحاظ محتوا لنگ میزنند و از خاطر جمعی مردم پاک میشوند. مخاطب پیگیر این نوع فیلمها نیز دنبال ارزش هنری نمیگردد یا نمیداند ارزش هنری چیست. پرسش اصلی اینجاست که یک منتقد یا طرفدار آثار هنری چه واکنشی باید داشته باشد؟ این نوع فیلمها را اصلا نبیند یا اینکه علیه آنها بنویسد؟ در این نوشته در کنار نقد فیلم، سعی شده به این مسئله نیز توجه شود.
جو وِینرایت (با بازی نیل مکدونا)، قهرمان دو دوره گاوبازی رودیو جهان، با مصدومیت شدیدی که در آخرین مسابقه برایش اتفاق افتاد، آن را کنار گذاشته است. اکنون در سالهای پیری عمده وقت خود را به مزرعهداری، اسبسواری و تربیت نوهاش، کودی، میگذراند. کودی در یکی از مسابقات بیسبال منطقه، دچار یک عارضه میشود. او را به بیمارستان منتقل میکنند و دکتر معالج به جو و دخترش، سَلی (با بازی سارا جونز)، اطلاع میدهد که کولی دچار یک تومور مغزی است و بدلیل حساسیت بالای عمل جراحی، هزینه جراحی ۱۵۰ هزار دلار است. این مبلغ فراتر از پول و اموالی است که آنها دارند. در نتیجه جو، با کمترین آمادگی، با پای لنگان و به همراه رفیقش، چارلی (با بازی مایکل تی ویلیامسون)، تصمیم به حضور در مسابقات قهرمانی اسطورهای لیگ حرفهای میگیرد. مسابقاتی که به نفر برنده جایزه ۷۵۰ هزار دلاری اعطا میکند.
جان آونِت، تهیهکننده و کارگردان ۷۵ ساله آمریکایی است که تجربهای نزدیک به ۵۰ سال کار حرفهای در صنعت هالیوود را دارد. او همچون عمده آثار گذشتهاش همچون «سه مسیح» (۲۰۱۷)، «کمی ایمان داشته باش» (۲۰۱۱) و فیلمهای قدیمیتری چون «گوشه قرمز» (۱۹۹۷) و «گوجهفرنگیهای سبز سرخشده» (۱۹۹۱) به سراغ دغدغه همیشگیاش رفته است: کاوش لایههای شخصیتی و روابط انسانی و روایت داستانهایی درباره انسانهایی که برای معنا بخشیدن و یافتن آرامش با گذشته یا بحرانهای درونی خود دستوپنجه نرم میکنند.
بازگشت همیشه به سوی فیلمنامه است. فیلمنامه شالودهای است که بنای فیلم بر آن استوار میشود. هرچه توجه و تمرکز روی فیلمنامه بیشتر باشد، باری که بر دوش کارگردان قرار دارد سبکتر و نتیجه بهتر خواهد بود. درست همانطور که بیلی وایلدر فقید میگوید با فیلمنامه خوب هر کارگردانی میتواند یک فیلم خوب بسازد؛ اما اگر فیلمنامه کیفیت لازم را نداشته باشد، بهترین کارگردانها هم عاجز خواهند ماند.
قصه The Last Rodeo (2025) درباره گاوبازی است. گاوبازی در بسیاری از کشورهای دنیا ممنوع و به عنوان عملی غیرانسانی شناخته شده است. اما متاسفانه در سینما نیز سال به سال کمرنگتر شده است. به طوری که تعداد فیلمهایی که چندین سال اخیر درباره گاوبازی تولید شده، حتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسد. بنابراین ساخت این فیلم با چنین موضوعی اتفاق مثبتی به شمار میرود.
نویسندگان اثر، جان آونِت، نیل مکدونا و دِرِک پِرِسلی، اولین سکانس فیلم را به گاوبازی شخصیت اصلی اختصاص دادهاند. جو به هشت ثانیه مقاومت نیاز دارد تا برنده مسابقه شود. او به سختی پیروز میشود و برای همسرش که در جایگاه تماشاچیها نشسته است، علامت پیروزی نشان میدهد. اما چیزی مثل صدای زنگ حس این پیروزی را خراب میکند. صدای زنگ ساعت شدت میگیرد و او از خواب بیدار میشود.
جو عمده لحظاتش را با نوهاش، کولی میگذراند. در مسابقات رودیو و بیسبال با او همراه میشود و سعی میکند از او پسری محکم و سرسخت بسازد. به طور مثال در سکانسی که کولی با ضربهای سخت بر زمین میافتد، از رفتن سَلی، مادر کولی، به میدان مسابقه جلوگیری میکند. او سعی دارد کولی را برای زندگی آماده کند تا در لحظات دشوار، جا نزند. یا در سکانس کافه، از اینکه کولی از کلمات مودبانه استفاده نمیکند ابراز ناراحتی میکند. این رابطه پدربزرگ-نوه از همان ابتدا لحظات صمیمانه و آشنایی برای مخاطبان میسازد. بیشک تماشاگر نمیتواند از این رابطه، جو و کولی بدش بیاید.
با حادثهای که برای کولی روی میدهد، گره اصلی ایجاد میشود. البته این گره زودتر از انتظار تماشاگر و روند یک سناریو سه پردهای، در دقیقه ۱۱ اتفاق میافتد. برای یک فیلم تقریبا دو ساعته، کمی عجولانه است. هنوز شخصیتها به خوبی معرفی نشدهاند. حتی اگر معرفی شخصیتها را ضروری ندانیم، نمایش لحظات جو و کولی به اندازهای نیست که نگرانی پدربزرگ برای نوهاش عیان و ملموس باشد. با انتقال کولی به بیمارستان و عمل جراحی حیاتی او، تامین پول عمل، تبدیل به دغدغه محوری شخصیتهای اصلی «آخرین رودیو» میشود. پرستار به آنها اعلام میکند که بیمه تنها ۴۰ درصد از هزینهها را تقبل میکند و ۶۰ درصد باقی مانده که معادل ۷۵ الی ۱۵۰ هزار دلار است، بر دوش سلی و پدرش است. جو قبول میکند که این پول را تامین کند. همانطور که در خلاصه داستان اشاره شد، او مجبور میشود یکبار دیگر پا به میدان گاوبازی بگذارد. البته نه با پایی سالم بلکه با پایی لنگان.
تا بدینجا، قصه خالی از عیوب و حفرات نیست. هرچند فیلمنامهنویسان به ساختار و تکنیکهای سناریونویسی آگاهاند اما عنصر خلاقیت و نوآوری کمترجایی در داستان وجود دارد. سناریو اولین تلاش قهرمان داستان برای کسب آمادگی لازم برای مسابقات را به شکلی مضحکانه نشان میدهد. جو به خانه برمیگردد تا برای سَلی که در بیمارستان است، لباس و خرتوپرت ببرد. در طول این مدت کوتاه، طناب میزند، شنا میرود و به علوفهها مشت حواله میکند. او که این همه سال از گاوبازی دور بوده، قصد دارد اینگونه خود را برای مسابقاتی که چند روز بعد شروع میشود آماده کند. در واقع با وجود زمان دوساعته برای روایت یک قصه هالیوودی، چنین شتابزدگی و بیتوجهیها، تماشاگر را دلزده و ناامید میکند.
نیمه دوم فیلمنامه نسبت به نیمه اول دارای ریتم و ضرباهنگ سریعتر و وقایع هیجانانگیزتری است. لحظات پرتعلیق (هرچند گاهی نسنجیده) و پرتنش، داستان را به سمت اوجگیری دراماتیک سوق میدهد و باعث کشش و جذابیت روایت برای مخاطب میشود؛ به نحوی که تماشاگر بیشتر از قبل درگیر سرنوشت شخصیت اصلی و رخدادهای پیرامون او میگردد. اما در استفاده از مهمترین ابزار خود دچار ضعف بزرگی است: ایجاد گره و گرهگشایی. در طول یک فیلمنامه این گرهها هستند که مانند چنگک تماشاگر را به دام میاندازند. مخاطب تا راه گشودن آن گره را نیابد دست از سر فیلم برنمیدارد. هرچه گره اساسیتر و دارای پیشوقایع منطقیتری باشد، دغدغه حل آن نیز جدیتر جلوه میکند. مواردی چون عدم اجازه به جو برای شرکت در مسابقات، اختلافات و درگیریهای سایر شرکتکنندگان با او، تماسهای تلفنی نیمهکاره سَلی با پدرش برای اعلام وضعیت پیچیده کولی و دعواهای روی داده، هیچکدام از پیشینه قوی تصویری بهرهمند نیستند. بیننده فیلمدیده این عیوب را میبیند و میفهمد. او انتظار دارد برای حوادث روی داده دلیلی بیاید. دلیلی قاطع و محکم تا مطمئن شود اگر خودش جای شخصیت اصلی بود، باز هم همین تصمیم را میگرفت و همین رفتار را بروز میداد. دلایلی که نتایج حاصل از آن باورپذیر و منطقی ظاهر شود.
در نتیجه، فیلمنامه «آخرین رودیو» کمنقص نیست. همانند شمار عدید فیلمهای تولیدی آمریکایی، فیلمنامه معیوب است. اما نکتهای ویژه درباره این اثر سینمایی وجود دارد. همانطور که در ابتدا اشاره شد، با وجود مشکلات فیلمنامهای، که دیگر تبدیل به سبکی آشنا در سینمای تجاری شده است، موضوع گاوبازی بسیار برجسته است. موضوعی که به شدت تصویری است و مناسب مدیوم سینما. اگر کسی فیلمنامه یا داستان «The Last Rodeo» را بخواند بیشک از آن لذت نخواهد برد و ناتمام خواهد گذاشت. اما وقتی چنین قصهای در سینما پدیدار میشود، ماجرا دیگر فرق میکند.
جو وِینرایت، پدربزرگ قهرمان فیلم، از همان ابتدا تبدیل به شخصیتی خوشایند و دوستداشتنی برای بیننده میشود. او یک کابوی کاریزماتیک، سرسخت، ساده و با نگاهی گیراست. رابطهای که با نوهاش دارد، ویژگیهای او را با جزئیاتی بهتر نمایان میکند. او حامی کولی است اما اجازه نمیدهد کولی بیش از حد به او و خانواده وابسته شود. رابطهاش با دخترش شکرآب است اما به عنوان پدر، همیشه از دور و با فاصله از دخترش مراقبت میکند. همسرش را به خاطر مشکلی مشابه با نوهاش از دست داده و نزدیک به ده سال همچنان وفادار به او باقی مانده است.
حتی ویژگیهای منفی او که بیشتر در نیمه دوم فیلمنامه نمود پیدا میکنند، او را بیش از پیش محبوب میکند. او مردی لجوج است اما مغرور نیست. از بقیه درخواست کمک میکند، به پیشنهاداتشان گوش میدهد اما نسبت به پذیرش آنها مقاومت میکند. بعد از فوت همسرش میپذیرد که به یکی از نزدیکترین دوستانش، چارلی، بیاعتنا بوده و خبری از او نگرفته است. تمامی این ویژگیهای کوچک منفی او، شخصیت جو وِینرایت را تبدیل به شخصیتی عینی میکند. کسی که خانوادهدوست و قهرمان رودیو است اما عیبهای کمی هم ندارد.
نیل مکدونا نیز انتخاب درستی برای این نقش است. ویژگیهای ظاهری (نگاه و لبخند) و صدمات بدنی او به درک و باورپذیری شرایط فعلی و حوادثی که برای او روی داده کمک میکند. در نتیجه مکدونا و جو در نگاه بیننده تبدیل به کاراکتری واحد میشوند. بی شک این نقش در ذهن تماشاگران به عنوان یکی از نقشهای دلپذیر مکدونا حک خواهد شد.
در طی این نقد از چارلی کم گفته شد. درحالی که اهمیت نقش او به قدری است که شاید به اندازه یک نقد کامل باید فقط از او نوشت. چارلی از ابتدا در فیلم حضور ندارد اما با آمدنش، انرژی و رفاقت را به جریان قصه تزریق میکند. او بامحبت، متین، باشعور، سرسخت و یک رفیق واقعی است. چارلی همراه با جو در جنگ جهانی شرکت داشته و هر دو تجربیات مشترکی از آن دوران باهم دارند. همچنین به دلیل مصدومیت وادار به رهاکردن گاوبازی شده و در دوران گذشته از یکدیگر حمایت کردهاند.
وقتی جو تصمیم به شرکت در مسابقات میگیرد، اولین تماس او با چارلی است. چارلی هرچند با این تصمیم موافق نیست و از سالها دوری او آزرده است اما با رفیقش همراه میشود. قطعا بدون حضور چارلی، جو حتی موفق به شرکت در مسابقات نمیشد. چارلی مکمل واقعی شخصیت او و کسی است که خلاهای شخصیت اصلی را پر میکند. در مواقع تنگ، او را یاری میکند و در مواقع جنگ و مبارزه درون میدان، دوشادوش او درگیر میشود. چارلی در جای جای داستان در مقابل شخصیتهایی که با وِینرایت مخالفت میکنند میایستد و از او دفاع میکند. چه در مقابل دخترش سَلی، چه برگزارکننده مسابقات و چه شرکتکنندگان.
در نهایت مایکل تی ویلیامسون در اجرای این نقش مکمل موفق است. خندههای جالب او، حمایت دائم از رفیقش بدون اینکه خودنمایی کند و سطحی از رفاقتی که نشان میدهد، این نقش را تبدیل به نماد رفاقت میکند. اگر بینندهای مخالف کامل این فیلم باشد، نمیتواند حس مثبتی که از آن میگیرد را نادیده بگیرد.
سَلی با بازی سارا جونز در «آخرین رودیو» از کاراکترهایی است که مخاطب میلی به تماشای او ندارد. معلوم نیست برای چه کلاه لبهدار میگذارد و چشمانش را میپوشاند. دائما با شخصیت محبوب فیلم، پدرش، مخالفت میکند. او بیشتر از آنکه به عنوان مانعی برای پیشبرد داستان استفاده شود، صرفا یک آدم عصبانی، اعصابخوردکن و سرد است. تماشاگر سَلی را به عنوان زنی تنها میبیند که کنشمند نیست و رابطه صمیمانهای چه با پدرش و چه با پسرش ندارد. حتی اشاره نمیشود که آیا ازدواج کرده یا کولی حاصل رابطهای نامشروع بوده است! بنابراین نگرانی او برای عمل جراحی پسرش دیده اما حس نمیشود. اگر کاراکتر سَلی را حذف کنیم، فرض کنیم کولی تحت سرپرستی پدربزرگش است و روند قصه به همین شکل پیش رفته، شاید فیلم بیشتر در دام سانتیمانتالیسم بیفتد اما قطعا نبود یک جز معیوب آن، درام قویتر و بهتری خواهد ساخت.
سایر شخصیتهای فرعی «The Last Rodeo» همچون جیمی مک، بیلی همیلتون و دیگر شرکتکنندگان مسابقه نیز به شکل قابل توجهی پرداخت نشدهاند و حضور آنها بسیار سطحی، کمعمق و صرفاً در حد تیپهای ساده باقی مانده است؛ بهطوری که هیچکدام توان ایجاد ارتباط یا تأثیرگذاری خاصی بر مخاطب ندارند. همچنین کولی به عنوان شخصیتی که تمامی وقایع حول او رخ میدهند خیلی زود بر تخت بیمارستان میافتد و جز چند صحنهای تماس تصویری با پدربزرگش، کنش دیگری از او شاهد نیستیم. این صحنهها نیز با تکیه بر احساساتگرایی تلاش میکنند اشک مخاطب را درآورند. اگر به شخصیت کولی بسط و زمان بیشتری داده میشد قطعا تجربه حسی فیلم، بر بیننده تاثیرگذارتر و ماندگارتر میبود.
اولین سکانس همانطور که اشاره شد، مربوط به رویایی است که شخصیت اصلی میبیند. انتخاب این نما برای شروع، انتخاب درستی است. او با نمایش پیروزی جو، زندهبودن همسر مرحومش و خونی که از گوش همسرش سرازیر میشود، نشانههایی از وقایع پیشرو میدهد و بیننده را نسبت به دغدغههای درونی او آشنا میکند.
آونِت در «آخرین رودیو» با نمایش نماهایی لانگشات از فضای زندگی جو و اینسرتهایی از زخمهای بدن و جزئیاتی که کمتر به چشم میآید، سعی میکند او را به مخاطب معرفی کند. انتخابهای نماهای دوربین دقیقا همان نماهایی است که از یک کارگردان کهنهکار سینما انتظار میرود. نماهایی که خودنمایی نمیکنند و در خدمت روایت داستان هستند.
بذری که کارگردان در نیمه اول فیلم میکارد، در نیمه دوم به خوبی محصول میدهد. با ساختن کاراکتر وِینرایت برای مخاطب و صحنههای پرهیجان و حساس گاوبازی او، حسی از تعلیق و نگرانی در تماشاگر ایجاد میشود. با اینکه انتهای داستان عیان و قابل پیشبینی است اما جو آنچنان برایمان عزیز است که هر حرکت او را با دلهره دنبال میکنیم و نگرانش میشویم. این پرداخت پیوسته شخصیت و جاگذاری درست موقعیتها باعث میشود اتفاقات نیمه دوم تاثیرگذارتر و باورپذیرتر باشند.
از جمله سایر نکاتی که میتوان اشاره کرد، انتخاب سبک گزارشی برای مسابقات است. با شروع مسابقات، گزارشگرهایی حضور دارند که دائم درحال انتقال حس هیجان و گزارش لحظه به لحظه رقابتها هستند. صدای تماشاچیان و فضای پرتنش و استرسزای صحنههای رودیو، این تجربه را تبدیل به تجربهای واقعی و ملموس میکند.
دنیس لِنوآر به عنوان فیلمبردار، کار ساده خودش را انجام میدهد. دنبال ارائه زوایای متفاوت و خاص و یا عدول از اصول فیلمبرداری رایج نیست. کاملا مشخص است که یار همیشگی جان آونِت، همچون او دنبال روایت اصولی یک داستان است. آنها کمالگرا نیستند و در دهه ۷۰ زندگیشان دنبال کسب تجربههای متفاوت و جدید نمیگردند.
لِنوآر پالت رنگی مناسبی برای فضاسازی استفاده کرده است. او از رنگ سبز استفاده میکند تا آرامش، صلح و سکون محیط زندگی قهرمان داستان را بسازد. انتخاب رنگهای گرم و زنده مسابقات گاوبازی را پرحرارت و پرشور میسازد و به صحنههای خانوادگی و احساسی فیلم، صمیمیت، نشاط و انرژی میبخشد. همچنین انتخاب دوربین کمتحرک و ایستا برای نمایش یک فضای پرتحرک، از تشویش تصویری جلوگیری کرده و به مخاطبش اجازه داده بتواند بر صحنهها تمرکز کند.
آنچه در «آخرین رودیو» برجسته است، خانواده است. فیلم داستانی دوساعته تعریف میکند تا بر اهمیت خانواده و روابط تاکید کند. پدر و دختری که آشتی میکنند، پدربزرگی که فداکاری بزرگی میکند و دوستان قدیمی فراموششدهای که فراتر از یک دوست و رفیقاند. آنچه از این فیلم به یادگار میماند، رفاقت ناب جو و چارلی است. رفاقتی که نه در ملاقاتها و تماسها، بلکه در قلبها و ذهنها همچون جریان خون، جاری است و در مواقع سختی مانند فرشتهای به داد انسان میرسد. به قول چارلی «رفاقت واسه همین موقعهاست.»
«آخرین رودیو» (۲۰۲۵) یک فیلم هالیوودی با فرمولی تکراری است. از آن دست آثار تجاری معروفی که در یاد نمیماند. از آن چه انتظاری میتوان داشت؟ قصد آن این بوده که رفاقت و عشق به خانواده را نشان دهد که در انجام آن موفق بوده است. هرچند از لحاظ تصویری، کارگردانی و داستانی کلیشهای و رایج است اما تماشای آن حس بدی منتقل نخواهد کرد. شاید یک تجربهای وس اندرسونی یا پل توماس اندرسونی نباشد، اما انسانی است و صحنههای گاوبازیش سرگرم میکند.
امتیاز نویسنده: ۶ از ۱۰
طراحی و اجرا :
وین تم
هر گونه کپی برداری از طرح قالب یا مطالب پیگرد قانونی خواهد داشت ، کلیه حقوق این وب سایت متعلق به وب سایت تک فان است
دیدگاهتان را بنویسید