یکی از تمهای بنیادین و همیشگی سینما، تحول شخصیتها و دگرگونی درونی آنها از آغاز به سوی پایان داستان است؛ محتوایی که بارها و بارها در آثار گوناگون بازگو شده و همچنان نیز تکرار میشود. درست مانند مضمون جاودانهای چون عشق که از ابتدای تاریخ تا به امروز، بیوقفه تعریف و بازتعریف شده است. اما پرسش اساسی اینجاست: آیا فیلم «شب همیشه فرامیرسد» توانسته پیام و دغدغه اصلی خود را به درستی به مخاطب منتقل کند؟ و مهمتر از آن، آیا کاراکترِ محوری این داستان در مسیر پر فراز و نشیبش دچار تحولی اصیل شده است؟ نویسنده این نقد قصد دارد به این پرسش ساده اما بنیادین پاسخی درخور دهد.
در بحبوحه بحران اقتصادی و افزایش سرسامآور اجارهها در آمریکا، لینِت فرصتی پیدا میکند تا با پرداخت ۲۵ هزار دلار، خانهای را که به همراه مادر و برادرش در آن زندگی میکند، بخرد. او همهچیز را آماده کرده و گمان میکند بالاخره میتواند از این چرخه ناامنی و بیثباتی نجات پیدا کند، اما درست در لحظه آخر، مادرش مانع انجام معامله میشود. حالا او که به شدت به دنبال رهایی از این وضعیت طاقتفرساست، تنها ۱۲ ساعت فرصت دارد تا به هر طریقی که شده پول خانه را فراهم کند.
بنجامین کارون، کارگردان ۴۹ ساله بریتانیایی، از چهرههای مطرح تلویزیون است که جوایزی چون اِمی، BAFTA و گلدن گلوب را در کارنامه دارد. او فعالیتش را با کارگردانی اپیزودهایی از سریالهای پرطرفداری مانند «والاندر» (۲۰۱۵)، «تاج» (۲۰۲۰-۲۰۱۶)، «شرلوک» (۲۰۱۷)، «اندور» (۲۰۲۲) آغاز کرد و توانست نام خود را بهعنوان کارگردانی با تسلط بر روایتهای پیچیده و شخصیتمحور مطرح کند.
در سال ۲۰۲۳ نخستین فیلم بلندش، «Sharper» را با همکاری استودیوهای A24 و Apple TV+ تولید کرد؛ اثری معمایی-روانشناسانه با حضور بازیگران سرشناسی چون جولین مور و سباستین استن. دومین تجربهی بلند او، «Night Always Comes»، تازهترین گامش در مسیر سینما محسوب میشود.
آنچه «شب همیشه فرامیرسد» سعی دارد ارائه دهد، از نظر مضمون بسیار ساده و ابتدایی است، اما روایتش چندپاره و پراکنده به نظر میرسد. دومین اثر بنجامین کارون، داستان تحول یک شخصیت را دنبال میکند؛ تحولی که در نهایت توجه پرسوناژ اصلی را از دیگران، به خود معطوف میکند. اما مسیر رسیدن به این تحول و دگرگونی، توسط نویسنده تازهکار اثر، سارا کانرَد، با فراز و نشیبهای متعدد پر شده است تا این تغییر معنا پیدا کند. اما متاسفانه در این مسیر توجه چندانی به مخاطب نشده و به نظر میرسد نویسنده، تماشاگران را فاقد توان درک و فهم رفتار کاراکترها فرض کرده است. چرا که اعمال و تصمیمات لینِت نه منطقی است و نه از روابط علت و معلولی قویای بهرهمند است؛ به طوری که بیننده نمیتواند انگیزههای او را به درستی درک و حس کند.
لینِت، دختر جوانی در حوالی ۳۰ سالگی است که با مادرِ خودخواه و برادری مبتلا به سندرم داون به نام کِنی زندگی میکند. از همان ابتدا، اثر با تکرار مداوم اخبار تلویزیون و رادیو و تماسهای بانک برای بدهیهای عقبمانده، به شکلی افراطی تلاش میکند بحران اقتصادی و تورم شدید آمریکا را به بیننده القا کند. این رویکرد بیش از آنکه حس واقعی بحران را منتقل کند، به نوعی آزاردهنده و سطحی است؛ زیرا نویسنده و کارگردان به اصل اول فیلمسازی یعنی «نشان دادن به جای بازگو کردن»، توجهی نکردهاند. بحرانهای اقتصادی تنها به شکل دیالوگهای تکراری و خستهکننده به تصویر کشیده میشود، نه از طریق موقعیتهای ملموس و تعلیقآفرین. اگرچه زمانهایی که لینِت سوار ماشین میشود، نماهایی از فقرا و بیخانمانها نمایش داده میشود، اما این تنها برای این است که کارگردان از خود احساس رضایت داشته باشد.
در اولین سکانس، از تصاویر آرشیوی دوران کودکی لینِت و خانوادهاش استفاده شده و گویی قصد دارد پیشینه زندگی او را نشان دهد. این روایتِ تصویری خاطرهانگیز با لحظهای خاتمه مییابد که او با سر و وضع خونی و آسیبدیده جلوی خانهشان ایستاده و به آن نگاه میکند؛ نمایی که اشاره به اتفاقاتی دارد که در ادامه برای او رخ خواهد داد و انگیزه او برای به دست آوردن خانه را شکل میدهد.
لینِت قصد دارد با پرداخت ۲۵ هزار دلار، خانهای که در آن زندگی میکند و قیمت اصلی آن بسیار بالاتر بوده است را خریداری کند و بازسازی کند. اما مادرش که این پول، پسانداز اوست، نقشهای دیگر در سر دارد و با حاضر نشدن در قرار، همهچیز را بر باد میدهد. او با گرفتن مهلت مجدد از صاحبخانه، وارد مسیری پر پیچ و خم میشود و دست به انواع کارهای مخاطرهآمیز میزند تا پول خانه را جور کند و خانوادهاش را نجات دهد.
با این حال، سناریو «شب همیشه فرامیرسد» آزاردهنده و کمجان است. لینِت در مسیر رسیدن به هدفش دست به اعمال خلاف میزند؛ اگرچه در ابتدا شاید وجدانش بر او سنگینی کند، اما هرچه درام جلوتر میرود راحتتر و بیپرواتر عمل میکند. مشکل اصلی اینجاست که هیچیک از این مراحل حس آشنای بحران یا تعلیق را برای تماشاگر ایجاد نمیکند. بیننده نمیتواند با چالشها و تصمیمات قهرمان اصلی همذاتپنداری کند، زیرا اعمال او نه از روابط چیدهشده منطقی پیروی میکنند و نه با انگیزههای داستانی قوی پشتیبانی شدهاند.
یکی از ضعفهای اصلی فیلمنامه، نبود خانواده حقیقی است. او در طول فیلم مدام از خانواده و تلاش برای آن سخن میگوید، اما هیچ رابطه قابل باور و موثری با مادر یا کِنی مشاهده نمیشود. این فقدان انسجام در شخصیتپردازی باعث میشود اعمال شدید و خطرناک او در طول یک شب، از دزدی و تنفروشی تا آدمکشی، نه منطقی باشند و نه حس بیافریند. حتی اگر بتوان چنین رفتارهایی را در شرایط بحرانی برای حفظ خانواده توجیه کرد، نبود خانواده واقعی و بحران واقعی در «شب همیشه فرامیرسد»، تمام اقدامات لینِت را بیمعنی و خستهکننده جلوه میدهد.
متن اثر برای نشان دادن تحول کاراکتر، به صحنههای پرهیجان، بازنمایی گذشته تاریک لینِت به عنوان کارگر جنسی در ۱۶ سالگی و بحرانهای مالی متکی است، اما هیچیک از این عناصر قادر نیستند او را باورپذیر کنند. شخصیت لینِت از همان ابتدا چنان غیرواقعی طراحی شده که حتی پایان فیلم و تحول ادعایی او نیز قانعکننده به نظر نمیرسد.
از منظر ساختاری، فیلمنامه مشکلات جدی دارد: گرهافکنی و گرهگشایی ضعیف است، اوج و انسجام پراکنده، شخصیتپردازی سطحی و ریتم ناهمگون است. تمام تلاشهای کاراکتر اصلی برای به دست آوردن خانه، به هیچوجه ملموس نیست و اثر از نظر روند داستانی، یکدستی روایت و اثرگذاری عاطفی شکست میخورد. این ترکیب ضعفها باعث میشود بیننده حتی با وجود تلاشهای مکرر پرسوناژ اصلی، هیچ ارتباط احساسی و درک واقعی از تحول او پیدا نکند.
در نهایت، این اثر بر پایه رد و بدل شدن دیالوگها پیش میرود و نه بر اساس ساختار محکم داستانی یا خلق لحظات مهم و پیشبرنده. این همه کشمکش، اضطراب و تقلا، به جای ایجاد تجربهای ماندگار، صرفا در سطح روایت باقی میماند و از این نظر فیلم مطلقا شکست میخورد.
شاید با آسودگی بتوان گفت که هیچکدام از کاراکترها نقش درست و بازی تاثیرگذاری ندارند. ما در طول فیلم با دو دسته پرسوناژ مواجهایم: کاراکتر اصلی، لینِت و کاراکترهای فرعی، شامل مادرش، کِنی، کودی و چندین شخصیت دیگر که تنها لحظاتی ظاهر میشوند و اغلب با ضعفهای جدی و عمق کم نمایش داده میشوند. ضعفهایی که کاراکتر اصلی ما هم از آنها عاری نیست. این شکاف عظیم بین این دو دسته از کاراکترها، نه تنها انسجام روایت را کاهش میدهد، بلکه باعث میشود مخاطب نتواند با کاراکترها ارتباط حسی برقرار کند و وارد جهان کاراکترها و قصههایشان شود.
یکی از بزرگترین ضعفهای ساخته کارون، کاراکتر کِنی است. او، پسر جوانی با مشکلات متعدد، هیچ نقش موثر و پیشبرندهای در داستان ندارد. رابطه او با خواهرش یا در دام احساساتگرایی افتاده یا به شدت خشک و مصنوعی است و هیچ شیمی بین آنها وجود ندارد. مخاطب به وضوح حس میکند که نوعی فاصله نه داستانی بلکه فیزیکی و خارج از جهان سینمایی بین آنها وجود دارد؛ بنابراین هیچگاه باور نمیکند که این دو واقعا خواهر و برادرند. حضور کِنی در فیلم اجبارگونه به نظر میرسد و نه تنها بیننده را نگران نمیکند، بلکه گاهی حتی عصبانیت ایجاد میکند.
تکرار مداوم اشاره به بازگشت او به خانه نگهداری بچههای مبتلا به سندروم داون حضورش را بیشتر به عنصری مزاحم و منفعل تبدیل کرده و انگیزه واقعی برای روایت نمیسازد. به جای اینکه عنصری فعال در گرهافکنی و پیشبرد داستان باشد، کِنی به یک عنصر تزئینی و نماد بحران تقلیل یافته است. اصرار لینِت برای جلوگیری از بازگرداندن او به مرکز مراقبتی ویژه، به هیچوجه قابل درک نیست و نویسنده و کارگردان نیز تنها ثانیههای کمی از فیلم تقریبا دوساعته را به کِنی به عنوان یک فرد و یک نقش اختصاص دادهاند. در نتیجه، این پرسوناژ نه کارکرد درستی دارد، نه پرداخته شده و عملا نوعی فاصله به جای همدلی در مخاطب ایجاد میکند.
مادر خانواده نیز یکی دیگر از شخصیتهای مهم اما کمپرداختشده است. او نقش کلیدی در تصمیم نهایی لینِت برای کنترل زندگی خود دارد، اما حضور موثرش دیرهنگام و محدود است. رابطه مادر و دختری که میتوانست منبع درام روانشناختی و انگیزه واقعی برای لینِت باشد، در طول فیلم تقریبا غایب است. فقدان این پرداخت، بیننده را از تجربه یک درام درونی و روانشناختی محروم میکند و حضور مادر در درام بیشتر شبیه یک شمایل خاموش و کماثر است تا یک پرسوناژ فعال و موثر در داستان. این ضعف، نه تنها باورپذیری انگیزههای پرسوناژ اصلی را کاهش میدهد، بلکه رشد شخصیتی او را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
یکی دیگر از کاراکترهای فرعی، کودی است که پتانسیل ایجاد عمق و درام بیشتری را داشت. او میتوانست با داشتن رابطهای پیچیدهتر با لینِت، بعد جدیدی به روایت بدهد و تکامل قهرمان اصلی را برجسته کند. اما رفتار غیرمنطقی او، از علاقه ظریف، سپس همکاری و در نهایت دشمنی بیمعنی با کاراکتر اصلی، باعث شده که شخصیتش بیاثر و رهاشده باقی بماند. این تغییرات ناپیوسته هر گونه حس تعلیق و انگیزه واقعی برای تماشاگر را نابود میکند.
و بالاخره، بازی لینِت با اجرای ونسا کربی، که یکی از تهیهکنندگان مالی فیلم نیز هست، دچار مشکل اساسی است. بازی او و دیگر کاراکترها در بستر شخصیتی که برایشان نوشته شده است، غیرقابل باور و ناکارآمد است. کاراکترهای فرعی هیچ عمق و تأثیر قابل لمسی ندارند و اغلب به تیپهای آشنا و سطحی سینمای هالیوودی تقلیل یافتهاند. بازی ونسا کربی نیز نه همدلی ایجاد میکند، نه باورپذیر است و نه در ذهن تماشاگران ماندگار باقی میماند. در نتیجه، تیم بازیگری نتوانسته این اثر سینمایی را از ضعفهای ساختاری و داستانی نجات دهد و انگیزهها، رشد و تحول شخصیتها نیز برای بیننده به هیچوجه قابلقبول نیست.
به طور کلی، ضعف در شخصیتپردازی و بازیگری باعث شده که نه تنها تعامل و همذاتپنداری تماشاگر با پرسوناژها شکل نگیرد، بلکه همه تلاشهای فیلم برای ایجاد تعلیق، تحول شخصیتی و درام روانشناختی به شکل سطحی و ناکارآمد باقی بماند. این ترکیب ضعفها، انسجام روایت، منطق پیشروی داستان و باورپذیری انگیزهها را به شدت تضعیف کرده و تجربه این درام را برای تماشاگر، نه تنها خستهکننده، بلکه گاه آزاردهنده و ناامیدکننده میکند. کاراکترها عمدتا صحبت میکنند، اما هیچ اقدام عملی واضحی برای تغییر مسیر داستان انجام نمیدهند و همین باعث میشود همه حرکات و تصمیمات آنها پوچ و بیاثر جلوه کند.
یکی از بزرگترین نقاط ضعف «Night Always Comes»، بخش فیلمبرداری و کارگردانی آن است که تا حد زیادی تجربه تماشاگر را تحت تأثیر منفی قرار میدهد. در صحنههای درگیری و موقعیتهای تنشزا، دوربین رفتار آشفته، غیرمطمئن و بیمهارت دارد. حرکتها و کادرها هیچگونه انسجام یا جهتدهی بصری مشخصی ندارند و به جای ایجاد هیجان و تعلیق، صرفا باعث سردرگمی مخاطب میشوند. در این لحظات، حس اضطراب و استرس کاراکترها به تماشاگر منتقل نمیشود و تجربه دراماتیک صحنهها کاملا از بین میرود.
نورپردازی نیز یکی دیگر از مشکلات جدی اثر است. اغلب نماها در تاریکی شب قرار دارند و نورپردازی ضعیف و بدی صورت گرفته است. صورت و حالات کاراکترها در صحنههای قابل توجهی به سختی دیده میشود و همین باعث میشود که بیننده هیچگونه تصور و تصویری از پرسوناژها در لحظات مهم، که اکثرا در شب میگذرند، نداشته باشد. در بسیاری از صحنهها، کارگردان برای ایجاد حس متفاوت و نامشخصی، از نماهای پرنده استفاده کرده است، اما این نماها نه تنها در خدمت روایت نیستند، بلکه اغلب بیهدف و تکراری به نظر میرسند و انسجام بصری را کاهش میدهند.
به طور کلی، تمامی نماها خشک، بیحساب و کتاب و فاقد یم نظم بصری مشخص که بتوان آن را سبک نامید، هستند. کارگردانی اثر هیچ تفکر و نگاه مشخص، زبان بصری نوآورانه یا مهارت قابل توجهی را نشان نمیدهد. حتی بزرگترین صحنههای هیجانی و نقاط اوج داستان نیز به دلیل ضعف در فیلمبرداری، عملاً از حس و هیجان تهی شدهاند.
ریتم کلی نیز به شدت کند است. با وجود اتفاقهای متعدد و صحنههای متنوع اما با کارگردانی بد این صحنهها و انتخاب نماهای نامتناسب، این حس به بیینده منتقل میشود که فیلم بیش از حد دارد طول میکشد. تغییرات در کادر و زاویهها به شکل تصادفی و بدون داشتن یک سبک مشخص صورت میگیرد. این موضوع، علاوه بر کندی روایت، باعث میشود لحظات پرتنش و حساس داستان، هیچ هیجان واقعی برای تماشاگر ایجاد نکنند.
در نهایت، تیغ نقد اصلی در «Night Always Comes» به سمت بنجامین کارون روانه میشود. خالق اثر نتوانسته حتی حداقل استانداردهای بصری و تکنیکی لازم برای انتقال داستان، کاراکترها و تنشهای دراماتیک را رعایت کند. نتیجه کار، اثری است که از نظر بصری آشفته، کند، سرد و ناکارآمد است و بیننده را نه تنها جذب نمیکند، بلکه تجربهی تماشای آن را به یکی از خستهکنندهترین و کلیشهایترین تجربههای سال تبدیل میکند.
فیلم «Night Always Comes» درباره مسیر دشوار یک زن جوان برای استقلال و کنترل زندگی خود و خانوادهاش است. زنی که با طی کردن این مسیر درمییابد، خانوادهاش آنچنان علاقهمند به همراهی و همکاری با او در مسیر منتخبش نیستند. او با حقیقتی تلخ روبرو میشود: سالهاست که تبدیل به یک زن بالغ شده و زمانش رسیده از خانواده فاصله بگیرد. او باید یاد بگیرد کمی برای خودش و زندگی شخصیاش تلاش کند. مسیری که هر انسانی در زندگی میپیماید و در لحظهای از زندگیاش به این درک میرسد که خانوادهاش، عزیزترین افراد زندگیاش، مسیر یکسانی با او ندارند. شاید شما هم به مانند من به یاد یکی از فیلمهای ایرانی افتاده باشید: لحظهای که ناصر خاکزاد با پیمودن چنان مسیر پرتنش و حجم خلاف وسیعی، تنها یک دغدغه در لحظات آخر عمرش داشت؛ خانواده. اما او نیز با این حقیقت روبرو شد که لزوما آنچه که تو برای خانوادهات میخواهی شاید آنها برای خودشان نخواهند.
در نتیجه «شب همیشه فرامیرسد» همانند مفهوم مستتر در عنوانش، پیامآور امید است. امیدی که پس از به پایان رسیدن آن شب تاریکی که فرارسید و با طلوع خورشید در صبح پس از آن، پدیدار میگردد. اما حیف که فیلم با دستان خالی و با محتوایی ناقص و مهارتی کسبنشده چنین پیام زیبایی را به مخاطبش بر پرده سینما تقدیم میکند. اما چه فایده، که این اثر تهی است. تهی از هرچه سینماست و این بسیار آزاردهنده است. طبیعتا تماشایش پیشنهاد نمیشود. چراکه اتلاف وقتی بزرگ خواهد بود. یک امتیاز داده شده تنها برای آن لحظاتی است که لینِت با حقیقت روبرو شد و از تاریکی نجات یافت. برای لحظاتی که گرمای خورشید چهرهاش را در مسیر زندگی جدیدش روشن کرد.
امتیاز نویسنده: ۲ از ۱۰
طراحی و اجرا :
وین تم
هر گونه کپی برداری از طرح قالب یا مطالب پیگرد قانونی خواهد داشت ، کلیه حقوق این وب سایت متعلق به وب سایت تک فان است
دیدگاهتان را بنویسید