بازگشت به Stranger Things پس از سه سال انتظار، مانند ملاقات با دوستان قدیمی است؛ اما این بار این دیدار در آستانه یک طوفان و برای یک نبرد نهایی ترسناک و غمانگیز ترتیب یافته است. خوشبختانه، چهارقسمت اول فصل پایانی نشان میدهد که برادران دافر قصد دارند این مجموعه را نه با یک زوزه، که با یک غرش تمام کنند. با بودجهای سرسامآور که از بسیاری از فیلمهای هالیوودی فراتر رفته، فصل پایانی «چیزهای عجیب» بزرگترین قمار نتفلیکس است. اما این چهارقسمت اول ثابت میکنند که این پول صرف چیزی شده که واقعاً مهم است: قلب تپنده داستان و شخصیتهایی که برایمان مهم شدهاند.

بازگشت به هاوکینز، این شهر خیالی ایندیانا که اکنون بهخاطر دروازهای به دنیایی وارونه تقریباً از صفحه جغرافیا محو شده، همیشه مانند بازگشت به خانهای قدیمی است. خانهای که بوی کیک مادر، صدای دوچرخهها روی شنها و ترسهای شیرین کودکی را در ذهن زنده میکند. اما وقتی این خانه در آستانه نابودی کامل قرار گیرد، آن بازگشت، حالوهوایی دیگر مییابد؛ حالوهوایی از جنس آخرین دیدار، وداعی ناگزیر و پراز احساس. فصل پنجم و پایانی «چیزهای عجیب» با انتشار بخش اول خود شامل چهار قسمت نخست دقیقاً همین حس را به بیننده القا میکند. این فصل، که حاصل صبری سهساله و سرمایهگذاری کلان حدود ۴۰۰ میلیون دلاری است، نه تنها یک پایانبندی صرف، که یک «رویداد» تلویزیونی خاص بهشمار میرود.

این یعنی پس از انتظاری سهسال و نیمه، که در دنیای پرازدحام محتوای استریمینگ ابدیتی به نظر میرسید، سریال Stranger Things بازگشته است. اما آیا این بازگشت، تنها یک دلجویی ساده از هواداران پرطرفدارش است یا ضربهای نهایی که قرار است جایگاه این سریال را به عنوان یکی از برجستهترین تولیدات تاریخ تلویزیون رقم بزند؟ بر اساس چهار قسمت اول از این فصل پایانی که در قالب «بخش اول» عرضه شده، پاسخ روشن است: برادران دافر (مت و راس) نه تنها قصد دارند دِین خود را به هواداران ادا کنند، بلکه میخواهند اثری خلق کنند که از نظر عظمت روایی و عمق احساسی، تمامی فصلهای پیشین را تحتالشعاع قرار دهد.
داستان فصل پنجم، که در سال ۱۹۸۷ جریان دارد، بلافاصله بین دو جهان در نوسان است: هاوکینزِ ویران و در آستانه انفجار، و «جهان وارونه»ی تاریک و گستردهتر از همیشه. این تقابل جغرافیایی، در واقع استعارهای است از وضعیت شخصیتهای اصلی داستان. دیگر با گروهی از بچههای دوازدهساله روبرو نیستیم که با دوچرخههایشان در خیابانهای شهر میدوند. مایک (فین ولفهارد)، داستین (گیتن ماتارازو)، لوکاس (کالب مکلاگلین)، ویل (نوآ اشنپ) و اِلِون (میلی بابی براون) اکنون در آستانه بزرگسالی قرار دارند و بار سنگین نجات جهان یا حداقل شهر کوچکشان را بر دوش میکشند.

نبوغ برادران دافر در این فصل، نه در ایجاد تغییرات بنیادین، که در بهکارگیری هوشمندانه همان فرمولی است که از ابتدا موفقیتآمیز بود: ترکیب عناصر دهه هشتاد با داستانی از گروهِ دوستان. اما این بار، این فرمول با پیچیدگیهای سن شخصیتها غنیتر شده است. شوخیهای مربوط به رابطه، مدل زندگی و بازیهای نقشآفرینی همچنان در متن سریال وجود دارند، اما این بار در پسزمینهای از احساسات نابالغِ عشقی، تعهدات روبهرشد و ترسهای وجودیِ بزرگسالی رخ میدهند. صحنههایی که در آن مایک و الون با چالشهای رابطه خود دستوپنجه نرم میکنند، یا ویل که هنوز با هویتِ درونی خود درگیر است، تنها نمونههایی از این بلوغ روایی هستند.
این فصل «تمامی نکات خوب و عالی قسمتهای قبلی را حفظ کرده و جزئیات جدیدی به آن اضافه کرده است.» این دقیقاً همان فرمول موفقیت است. فصل پنجم، همانند فصل اول، با یک تراژدی شخصی و ناپدیدشدگی آغاز میشود که گروه دوستیها را بار دیگر گرد هم میآورد. اما این بار، این گردهمایی نه برای نجات یک دوست از دنیایی ناشناخته، که برای نجات کل شهر و شاید جهان از نابودی قطعی است. این فصل «احساس کهنه یک ماجراجویی کوچک، در سبکِ Stand By Me» را بازمیآفریند. صحنههایی که در آن مایک، داستین، لوکاس و ویل، این بار به همراه جاناتان، نانسی و جویس، یک نقشه بهظاهر دیوانهوار را برای نفوذ به تأسیسات نظامی طرحریزی میکنند، بیننده را به یاد ماجراجوییهای بیآلایش فصل اول میاندازد. با این حال، این بار سایه بلوغ و مسئولیت بر سر تمامی حرکات آنان سنگینی میکند. شوخیهای داستین درباره جبر و نکات علمی هنوز وجود دارند، اما این بار در پسزمینهای از غم از دست دادن اِدی (از فصل چهارم) و ترس از مرگ قریبالوقوع بیان میشوند.

این انتقال از نوجوانی به جوانی، یکی از خطرناکترین مراحل برای هر مجموعه بلندمدتی است. بسیاری از سریالها در این گذر شکست خوردهاند. اما «چیزهای عجیب» با مهارتی تحسینبرانگیز از این سد عبور کرده است. شخصیتها قد کشیدهاند و صورتهایشان خطوط زمان را نشان میدهد، اما هسته درونی آنان یعنی شوخطبعی داستین، شجاعت لوکاس، حساسیت ویل و قدرت اِلون دستنخورده باقی مانده و حتی عمق بیشتری یافته است. این تقابل میان معصومیت از دست رفته و مسئولیت پذیرفتهشده، یکی از نقاط قوت اصلی این فصل است. «بازگشت به چیزهای عجیب مانند رفتن به تعطیلات است: لذتی مطلق که باید تا زمانی که ادامه دارد از آن لذت برد.» این لذت، نه از نوستالژی محض، که از دیدن رشد شخصیتهایی نشأت میگیرد که نزدیک به یک دهه با آنان همراه بودهایم.
در میان این تحولات، عملکرد میلی بابی براون در نقش الون و دیوید هاربر در نقش هاپر کماکان درخشان است. صحنههای مشترک آنان در دنیای وارونه بار دیگر پویایی پدر-دختری عمیق آنان را به نمایش میگذارد. این بار، اما هاپر نه با یک دختربچه، که با یک زن جوان روبهروست که مصمم است برای نجات دیگران جان خود را به خطر بیندازد ترسی که هاپر را به جنون میکشاند، چرا که نمیخواهد بار دیگر دختری را از دست دهد.

در این میان، دو تحول چشمگیر وجود دارد. اول، سدی سینک در نقش مکس. او در کما به سر میبرد، اما ذهنش در دالانهای خاطرات وکنا گرفتار شده است. این بخشها به سریال اجازه میدهند تا به یک تریلر روانشناختی بدل شود و فضایی سوررئال و عمیقاً شخصی خلق کند که یادآور بهترین لحظات «کابوس در خیابان الم» است. سینک با قدرتی کمحرف، ترس و اراده یک انسان در آستانه نابودی را منتقل میکند. اما کشف واقعی این فصل، نوآ اشنپ در نقش ویل بایرز است. شخصیتی که برای مدتها به نقش یک قربانی منفعل یا یک حسگر انسانی برای تهدیدات فراطبیعی تقلیل یافته بود، اکنون در مرکز توجه قرار میگیرد. فیلمنامه به طور زیرکانهای پیشبینی میکند که داستانی که با ناپدید شدن یک پسر آغاز شد، باید با دگرگونی نهایی همان پسر به پایان برسد. اشنپ در به تصویر کشیدن این دگرگونی (این تقلا میان ترسی قدیمی و قدرتی نوظهور) درخشان است. صحنهای که در آن او پیوند خود با «وکنا» را نه به عنوان یک برده، که به عنوان رقیبی بالقوه درک میکند، یکی از به یاد ماندنیترین لحظات کل این سریال است و پرداختی است که مدتها در انتظارش بودیم.
و البته، چگونه میتوان از لیندا همیلتون سخن نگفت؟ حضور او نه تنها یک انتخاب بازیگری هوشمندانه، بلکه یک تکه کامل فرهنگی است. او با ایفای نقش یک دانشمند سرد و مأمور دولتی، یادآور مستقیم نقشآفرینیهای اسطورهای خود در دهه هشتاد است، اما این تنها یک چشمک توخالی به تماشاگر نیست. او تجسم همان نهاد بیاحساس و نظاممند است که قهرمانان ما از ابتدا با آن مبارزه کردهاند. حضورش پلی است بین گذشته و حال این سریال.

اما یک داستان خوب به شخصیتهای شرور قدرتمند نیز نیاز دارد. وکنا، که در فصل گذشته به عنوان موجودی تقریباً اساطیری معرفی شد، در این فصل حضوری ترسناکتر و ملموستر دارد. برادران دافر بهدرستی فهمیدهاند که یک شرور بزرگ زمانی واقعاً خطرناک به نظر میرسد که حضورش را در سایهها احساس کنید، نه این که دائماً در صحنه حاضر باشد. وقتی وکنا ظاهر میشود، این اتفاق با حس واقعی خطر و فوریت همراه است. دموگورگنها نیز تکامل یافتهاند. آنها دیگر فقط موجوداتی با دهان گلگونه نیستند؛ اکنون آنها به عنوان ارتشی منسجم و ترسناک عمل میکنند که صحنههای اکشن را به یکی از برجستهترین لحظات کل سریال تبدیل کردهاند. این صحنهها نهتنها از نظر بصری خیرهکننده هستند، بلکه از نظر احساسی نیز سکانسهایی پراسترس و مهیج هستند.
اما بودجه ۴۰۰ تا ۴۸۰ میلیون دلاری نتفلیکس برای این فصل پایانی، پیش از پخش، سوژه بسیاری از خبرها بود. اما پس از تماشای تنها قسمتی از این بخش اول، میتوان به وضوح دید که این سرمایه در کجا خرج شده است. جلوههای ویژه این فصل، نه تنها از نظر فنی بیعیبونقص هستند، بلکه از نظر هنری نیز حرفهای زیادی برای گفتن دارند. دنیای «وارونه» اکنون با جزئیاتی ترسناکتر و باورپذیرتر از همیشه به تصویر کشیده شده است. نورپردازی، طراحی صحنه و ترکیببندیهای سینماتیک، این فصل را از نظر بصری در رده بلاکباسترهای هالیوودی قرار میدهد. صحنههای اکشن مانند تعقیبوگریزهای پرهیجان در تونلهای زیرزمینی هاوکینز یا رویارویی چندباره با دموگورگنها آنچنان ساختهوپرداخته و مهیج هستند که نفس را در سینه حبس میکنند.

اما این ثروت تنها به جلوههای بصری ختم نمیشود. موسیقی متن، که همواره یکی از ستونهای اصلی این سریال بوده، در این فصل نیز درخشان است. استفاده از آهنگهایی مانند «Should I Stay or Should I Go» از The Clash و «Upside Down» از Diana Ross، نه تنها حس نوستالژیک عمیقی ایجاد میکند، بلکه به شکلی زیرکانه با صحنهها و احساسات شخصیتها گره خورده است. این موسیقیها دیگر صرفاً برای ایجاد حالوهوای دهه هشتاد نیستند، بلکه به بخشی جداییناپذیر از ریتم دراماتیک داستان تبدیل شدهاند.
اما یکی از جالبترین تحولات در فصل پنجم، تغییر نقش شخصیتها از قربانی به محافظ است. در فصلهای اول، گروه اصلی برای نجات خود و دوستان نزدیکشان میجنگیدند. اکنون، آنان احساس مسئولیتی فراتر نسبت به جامعه خود و حتی نسلهای آینده دارند. این تغییر، به داستان بُعد اخلاقی قدرتمندی میبخشد. صحنهای که در آن لوکاس و دیگران در برابر خطرات از گروهی از بچهها محافظت میکنند، در حالی که خودشان نیز با ترسهایشان دستوپنجه نرم میکنند، نمونهای از این بلوغ جمعی است.

اما در میان شخصیتهای جدید، حضور لیندا همیلتون به عنوان یک مأمور نظامی سختگیر، یادآور نقش افسانهای او در «نابودگر» است و حالوهوای دهه هشتادی را دوچندان میکند. همچنین، جیک کانلی در نقش درک، نوجوانی که نمیخواهد ساده به قهرمان تبدیل شود، بُعد تازه و شیرینی به گروه اضافه میکند و پرسشهایی جالب درباره داوطلبانه بودن یا نبودن قهرمانی مطرح میسازد. البته، بخش اول این فصل نیز مانند هر اثر دیگری کاستیهایی دارد. گاهی اوقات، حجم ارجاعات به فصلهای پیشین میتواند برای بیننده معمولی یا کسی که سریال را بهتازگی دنبال نکرده است، سنگین و گیجکننده باشد. همچنین، در برخی از سکانسهای دیالوگمحور، احساس میشود که نویسندگان مجبور بودهاند برای یادآوری وقایع فصل چهارم، به گفتوگوهای کمی تصنعی متوسل شوند. با این حال، این موارد در مقایسه با کلیت اثر، نقاط ضعف کوچکی به شمار میروند.
با این همه، «چیزهای عجیب ۵» بیعیب و نقص نیست. شاید بزرگترین مشکل آن، همان چیزی باشد که من آن را «بیماری عظمت» مینامم. هر قسمت نزدیک به ۹۰ دقیقه طول میکشد و این احساس را ایجاد میکند که سازندگان، عاشق هر ثانیه از اثر خود هستند و جرأت حذف هیچ صحنهای را ندارند. در نتیجه، در کنار صحنههایی با ضرباهنگ سریع و تاثیرگذار، با بخشهای طولانی و کشدار مواجه میشویم که گویی تنها برای پر کردن زمان هستند. در عصری که توجه مخاطب با محتوای کوتاه تقویت میشود، این ریسک بزرگی است. علاوه بر این، دیالوگها گاهی اوقات در زمان گیر کردهاند. در حالی که سریال سعی دارد داستانی بالغ و تاریک را روایت کند، برخی از مکالمات به ویژه در مثلث عشقی همیشگی استیو، نانسی و جاناتان هنوز حال و هوای نوجوانانه فصلهای اول را دارند. این ناهماهنگی گاه آزاردهنده است؛ گویی سریال میخواهد همزمان دو کار کاملاً متفاوت باشد.
در نتیجه فصل پنجم Stranger Things «چیزهای عجیب» (بخش اول) دقیقاً همان چیزی است که هواداران به آن امید بسته بودند: ترکیبی باشکوه از اکشن پرهیجان، شخصیتپردازی عمیق، نوستالژی دلنشین و جلوههای بصری خیرهکننده. برادران دافر ثابت کردهاند که پس از این همه سال، هنوز عشق و اشتیاق خود را به دنیایی که خلق کردهاند از دست ندادهاند. آنان بهجای آن که تنها بر پایانبندی داستان تمرکز کنند، میکوشند سفری بهیادماندنی برای بینندگان خود خلق کنند. با تماشای این چهار قسمت اول، نه تنها اشتیاق برای قسمتهای باقیمانده (که قرار است در کریسمس و سال نو میلادی عرضه شوند) دوچندان میشود، بلکه حسی از شیرینی و اندوه نیز به انسان دست میدهد؛ شیرینیِ تماشای یک اثر استادانه و اندوهِ وداع با شخصیتهایی که برای نزدیک به یک دهه آنان را همچون خانواده خود دانستهایم. «چیزهای عجیب» در حال انجام یکی از دشوارترین کارها در دنیای سرگرمی است: خداحافظی با شکوه. و بر اساس آنچه تاکنون دیدهایم، این آخرین نبرد، ارزش تمام سالهای انتظار را داشته است.

این فصل (حداقل در بخش اول) «سعی نمیکند از فصل قبل پیشی بگیرد، بلکه فقط سعی دارد آن احساس [ماجراجویی کوچک] را بازگرداند.» و در این امر به شدت موفق است. ما اکنون در میانه راه هستیم. نبرد نهایی آغاز شده، شخصیتها در موقعیت خود قرار گرفتهاند و همهچیز برای یک پایانی حماسی و احتمالاً پرهیجان در بخش دوم آماده است.
با این همه، بزرگترین خطر برای «چیزهای عجیب» در این نقطه، خودش است. آیا جاهطلبیهای فزایندهی سازندگان، روحیهی صمیمی و ماجراجویانهای را که قلب تپندهی فصلهای اول بود، دفن خواهد کرد؟ آیا فرم بر محتوا غلبه خواهد کرد؟ خوشبختانه، چهار قسمت اول نشان میدهد که برادران دافر این تعادل ظریف را بهخوبی درک میکنند. بله، مقیاس و خطرات بسیار بزرگتر شده است، اما هستهی داستان هنوز دربارهی این گروه از دوستان است دربارهی مایک و الون، دربارهی وفاداری استیو و رابین، دربارهی غم ویل. این سریال به ما یادآوری میکند که در نهایت، مهمترین نبردها نه در دنیای وارونه، که در قلبهای شخصیتها رخ میدهد. فصل پنجم «چیزهای عجیب» تا به اینجا، یک مقدمهچینی استادانه برای نبرد نهایی است. این فصل اسلحهها را روی دیوار آویزان میکند، تضادهای عاطفی را شعلهور میسازد و صحنه را برای یک پایانبازی بزرگ آماده میکند. اگر برادران دافر بتوانند این حرکت را تا خط پایان با همین مهارت حفظ کنند، نهتنها به یکی از محبوبترین سریالهای تاریخ تلویزیون پایان دادهاند، بلکه اثری خلق کردهاند که به عنوان یک سفر سینمایی کامل و رضایتبخش در خاطرهها خواهد ماند. ما در کریسمس منتظر ادامهی این سفر هستیم، با این امید که «چیزهای عجیب» تا آخرین لحظه، وفاداری خود را به چیزی که از ابتدا باعث موفقیتش شد یعنی داستانسرایی پراحساس و شخصیتپردازی اصیل ثابت کند.
امتیاز منتقد: ۸.۵ از ۱۰
دیدگاهتان را بنویسید